ما یکدگر را با نفسهامان آلوده می سازیم 

آلوده ی تقوای خوشبختی ...

 

(فروغ فرخزاد)

 

چهارپاره:

 

دوید از پله های آپارتمان پایین

هنوز باز بود چند دکمه ی مانتو

کشید روسری اش را کمی جلوتر بعد 

نگاه کرد به ساعت ... زود باش بدو ...

 

نشست پشت رُل اما ... سوئیچ ... سوئیچش کو؟!

هنوز گیج چند جرعه ی برَندی بود

تکیه داد سرش را به شیشه ی ماشین

چقدر زندگی اش قصه ی چرندی بود

 

دلش هزار راه بیراهه رفت ، رسید

رسید پشت چراغی که باز هم قرمز 

تمام وزن زمان روی نبض او افتاد 

نمی رسد سر ِ موقع نمی رسد هرگز

 

دو دست یخزده اش داشبورد را گشتند

نبود پاکت سیگار لعنتی ... لعنت ...

به روح خسته ی او نیش می زدند انگار

دوباره عقربه های طلایی ساعت

 

صدای زنگ آسانسور ... رسیده بود آخر

کلید دور خودش چرخ زد ولی لرزان

سکوت چوبی جاکفشی و ... همین حالا

فقط به معجزه باید بیاورد ایمان

 

صدای ِقرِقره توی گلوش می پیچید

گلاب و آب شریک دسیسه ای ناپاک

و بوی وحشی الکل که محو میشد با 

تلاش پاک ولی خائنانه ی مسواک

 

مچاله شد همه ی عطر تند مردانه

و رازهای مه آلود روی تن پوشش

درون حفره ی امن لباسشویی بعد 

رسوب کرد در اعماق خیس و خاموشش

 

نفس بریده تنش را کشید زیر دوش 

و فکر داغ جهنم چکید روی سرش

کنار آینه عُق زد دلش به هم می خورد

از آن غریبه - خودِ خسته نه خسته ترش -

 

حباب نازک بغضش بزرگ شد ترکید

ـ چه سخت می گذرند این دقایق کشدارـ

صدای هق هق او مثل ضرب می کوبید

در امتداد نُتِ گرم و ممتد سشوار

 

"الو سلام عزیزم ، توی ترافیکم"

نگاش خشک شد روی گوشی تلفن

دوید درد در مشتهای بسته ی او

فشار داد و فرو شد به گوشتش ناخن

 

چرا؟! چرا؟! دو سه تا مشت زد به پیشانیش

نمی شود اقرار کرد؟! ... آه ، امشب نه

شبیه افعی زخمی کمی به خود پیچید

خزید نرم سمت دستگاه ... امشب نه

 

صدای موزیک And this is more than love *

دلش برای که می سوخت عشق خود یا او

دوباره توی دلش گفت بار آخر بود

And to him I just can't be true *

 

 

* از ترانه ی ufaithfull: ریحانا

 

ترانه:

(سروده های ناتمام هم خوبند هم بد. بدند چون رهایت نمی کنند و خوبند چون ... رهایت نمی کنند.)

 

 

می‌رفتم و دل می‌بریدم از نگاهت

از شونه‌های خسته‌ی بی‌تکیه گاهت

می‌رفتم اما عکسم اینجا با تو می‌موند

تو حسرت دستای سرد بی‌پناهت

 

شب بود و جاده مثل قلبم سرد و تاریک

امنیت از من دور می‌شد ترس نزدیک

پهنای احساسات من هی گیر می‌کرد

لای خطوط بغض این دهلیز باریک ...

 

از روزهای دور:

(شعرهایی که تحت این عنوان می نویسم متعلق به سالهای قبل از 1378 یعنی 12 سال قبل می باشند.)

 

در من چقدر حادثه دیدی ، چقدر خوشبختی

این روزها که خوبم و آن روزها که بد بودم

انگشت خیس و لاغر بارانی ام ترک برداشت

بغضی که پشت پنجره هر شب به شیشه زد بودم

زیر درخت سایه سیاه غرور تو ماندم

عمری برای چیدن این سیب گس سبد بودم

در قصه پا به پای تو پر زد دلم و در آخر

سطر: کلاغ خسته به خانه نمی‌رسد بودم

اما دلم نمرده و در سینه‌ام نفس دارد

چون سبکهای مختلف گریه را بلد بودم

 

سطرهایی آزاد:

 

زن در را باز می کند 

مرد بند کفشهایش را 

زن استکان چایی را روی میز می گذارد

مرد پاکت نامه را

زن به اتاق خواب می رود

مرد به حیاط خلوت 

زن دکمه های پیراهنش را باز می کند

مرد در انباری را

زن نوزاد را در آغوش می گیرد

مرد طناب را به سقف انباری می بندد

نوزاد آهسته شیر می خورد

مرد آهسته تاب می خورد

.

. 

.

استکان چایی سرد می شود

 

 

 

 

 


 
نويسنده : اعظم داوریان
comment نظرات




 
 
 

دوباره با من باش

پناه خاطره ام ...

 

(حمید مصدق)

 

این به روزرسانی را تقدیم می کنم به بهارم ...

 

چهارپاره:

 

پر پر زدی هر پرده در بازی عشقت

پروانه بودی و پرت بی وقفه می سوخت

عریانی احساس تو ساده دلی بود

دنیا برایت روز و شب پاپوش می دوخت

 

وقتی که تنهایی درونت رخنه کرده

دیگر چه فرقی می کند در جمع باشی

پروانه بودن نقش سخت و بی خودی بود

 تمرین کن اجرای بعدی شمع باشی

 

در قرن ما که خیر دیگر منصرف شد

از این جدال خسته ی بی همنبردش 

بخشید میدان را به همرزمان شرّ و

مثل تومور تکثیر شد انسان و دردش

 

در اجتماع بی شمار عقده ای ها

باید شبیه غده ای بدخیم باشی

ارزش ندارد قالی ابریشم اینجا

تمرین کن تا بعد از این جاجیم باشی

 

رسوای یکرنگی شدی حالا بیا و

همرنگ شو با چند رنگی جماعت

حتی میان گریه ی آیینه هم باز

تمرین کن لبخند را از روی عادت

 

خوشبختی ات نقل تمام شایعات است

وقتی به جای خون تظاهر در رگ توست

بگذار دورت پر شود از خالی دوست

وقتی که تنها همدمت توله سگ توست

 

سطرهایی آزاد:

 

باید درها را

ببندم

باید پنجره ها را

ببندم

باید چشمها و گوشهایم را

ببندم

اگر بدانم دالانی هر قدر هم باریک

سینه ام را به ذهنم وصل می کند

حتی نفس هم نخواهم کشید

من می ترسم

می ترسم باد

حصار کاغذی ذهنم را بشکافد

و تمام خاطره هایم را با خود ببرد

همانطور که تو را برد

 

ترانه:

 

نبینم یه بار دیگه - دفترت رو بسته باشی

توی جاده جا بمونی - از رسیدن خسته باشی

نگو فایده ای نداره - نگو غصه موندگاره

بال پرواز منی تو - نمی خوام شکسته باشی

 

نمی خوام دیروز رفته - جای فرداتو بگیره

پیش چشمای تو حسرت - همه دنیاتو بگیره

نباید بذاری تقدیر - دوباره برنده باشه

ابر یک خاطره هر شب - روی رویاتو بگیره

 

خیلی سخته تو بهارم - درد پاییزو کشیدن

نمی خوام بمونی عمری - توی حسرت پریدن

وقتشه که آسمونت - بشه لبریز ستاره

سهم چشمای تو باشه - روی ماه عشقو دیدن

 

غزل:

 

بی تو شبها به جای خوابیدن گریه مهمان چشمهای من است

بی هوایت نفس نمی آید روح من مرده و تنم کفن است

توی قبری به وسعت خانه می نشینم کنار پنجره باز

همنشینم فقط شده سیگار کار من هم سکوت و ُپک زدن است

باورم هم نمی شود رفتی زیر قول و قرار خود زده ای

گفته بودی که ماجرای ما مثل یک روح در دو تا بدن است

پر کشیدی از این بیابان و رد شدی از من ای نسیم بهار

بهتر از هر کسی تو می دانی ماندن من حکایت گوَن است

دل سپردم به خاک و پایم را بسته زنجیر ریشه های قطور

در تو شوق رها شدن یعنی ریشه ها را ِببُرّ و دل ِبکنَ است

 

 

 

 

 


 
نويسنده : اعظم داوریان
comment نظرات




 
 
 

من دارم از امتداد مبهم و پر پیچ جاده می‌نویسم واسه تو
دارم از روزای عاشقونه با حرفای ساده می‌نویسم واسه تو
از مسافر شدن و همیشه موندن توی راه بی‌نشون قصه‌ها
دارم از خستگی سفر با پاهای پیاده می‌نویسم واسه تو

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 


 
نويسنده : اعظم داوریان
comment نظرات




 
 
 

- آرزوها؟

- خود را می بازند

در هماهنگی بیرحم هزاران در

- بسته؟

- آری ٬ پیوسته بسته ٬ بسته

- خسته خواهی شد

 

(فروغ فرخزاد)

 

ترانه:

 

واسه گم کردن عطر خیالت

تو فکرم می سوزونم عود و کُندُر

دلم مثل بلوره اما دورش

یه دیواری کشیدم جنس آجر

 

نمیذارم ترک برداره دیوار

من از شکستگی می ترسم آخه

می خوام ترکت کنم تا فرصتی هست

از این دلبستگی می ترسم آخه

 

رو خورشیدم یه ابری برف بارید

دلیل اینکه دلسردم همینه

رفاقت تو مرامم بود اما

بهم نارو زدن دردم همینه

 

بذار راهی بشم دستم رو ول کن

نگو با دیگران توفیر داری

می دونی که واسه همراه بودن

تو راه سنگلاخی ٬ گیر داری

 

دلم تنگه دُرُس مثل یه سنجاب

که از دستش بلوطش رو گرفتن

یا مثل بلبل لالی که بستن

نوکش رو ٬ سازو سوتش رو گرفتن

 

داره روح از تنم می افته بیرون

دیگه دنیا واسه من جا نداره

چراغ بختمون فیتیله سوزوند

نه دیگه عشق هم گرما نداره

 

سطرهایی آزاد:

 

به اسطوره ای ملعون می مانم

بی نام

بی تندیس

مدفون شده در معبدی متروک

که در سکوت سرسراهای تاریکش

طنین نورانی نیایش نمی پیچد

و بر طارمیهای ایوانش

نقوش قدیسان کنده کاری نشده

به اسطوره ای ملعون می مانم

که طاق افتخاراتش آوار شده

سنگ مقبره اش شکسته

و دستنوشته هایش به سرقت رفته

تنها جنازه ی متعفنش مانده

و نفرینی ابدی به نام شعر

که دامن پوسیده اش را رها نمی کند

 

 

 

 

 


 
نويسنده : اعظم داوریان
comment نظرات




 
 
 

من دلم می خواهد

که بگویم نه نه نه نه

ـ برویم

ـ سخنی باید گفت

 

(فروغ فرخزاد)

 

1)

 

تا خودت را به خواب خواهی زد

من کمی اضطراب خواهم پخت

مثل یک جوجه جیک جیک از ترس

با دل خود کباب خواهم پخت

پا شدی روزنامه می خوانی

می لمَی باز روی کاناپه

یک نفر جیغ می زند آرام

یک فنر در گلوی کاناپه

می کنم گاز و هود را روشن

می چکد روی دامنم روغن

بوی سیر و پیاز می پیچد

بوی عطر برنج و تسُت نان

می پزم هر چه را که می خواهی

مرغ ، ته چین ، خوراک بادمجان

 

2)

 

پشت من سبز می شوی یکهو

بی صدا نرم مثل یک سایه

چشمهایت دو کاسه ی خون است

گوشی را می ربایی از لای ِ

دستهایم: "الو بفرمایید؟!

لال مونی گرفتی بی ..."

- "اشتباهی گرفته به جون ِ..."

- "جون کی؟! جون من؟! من ِاحمق؟!

پشت این خط کیه بگو یالا؟!

فکر کردی خرم زن احمق؟!"

 

3)

 

می زنم زیر هق هقی آرام

می نشینی دقایقی آرام

زیر چشمم کبود و خیس از اشک

سخت آشفته و پریشانی

زیر چشمی تو را که می پایم

دیگر اما لُغُز نمی خوانی

با کف دست ضربه ای محکم

می نشانی به روی پیشانی

سگ شدی حمله کردی و حالا

باز هم مثل سگ پشیمانی

- "من بمیرم برات شیرینم

بشکنه کاش دست سنگینم"

جعبه ی مخملی قرمز را

می گذاری میان دستانم

دستهای نحیف و بی جانم

دستهای دوباره لرزانم

می درخشد شکوه گردنبند

می زنی رو به روی من لبخند

- "این برای تولدت بوده

اما یک هفته فاصله ست هنوز

آخر این پروژه نزدیکه

می خرم بهترش رو تا اون روز"

می زنی بوسه پشت دستم بعد

توی آغوش می کشی من را

فکر کردی که خوب می دانی

شیوه ی رام کردن زن را

زورکی توی روت می خندم

در خیالم ولی همین امشب

ساک خود را دوباره می بندم

سکه دارد دورو ... نه دلبندم؟!

حدست اینمرتبه نبود غلط

یک غریبه نبود پشت خط

 

4)

 

منکه از ترس می زدم دل دل

خیره ماندم به جوجه ی فیله

- "این چه وقت تماسه می دونی

جمعه ها رو همیشه تعطیله"

- "واسه فردا بلیط اوکی کردم

کارمون رو به راه و تکمیله

من حسابم حسابی میزونه

نقشه بی نقصه رفتن آسونه

مرزو رد می کنیم با یک لنج

میریم اونور یه جای خیلی دنج

دیگه ترسو بذار پشت سر

فردا پرواز می کنیم بندر

جا رزروه ردیفه برنامه

من واسه خاطرت خطر کردم

خاطرت خاطری که می خوامه"

 

5)

 

توی این خانه با تو خوشبختم

مثل یک مرده توی قبرستان

فرصت آخرم همین فرداست

روز آزادی ام از این زندان

اشکهایم عجیب می سوزند

تا نمک می رسد به بادمجان

می خزی توی پاکت سیگار

چنبره می زنی شبیه مار

زیر یک سایه گوشه ی بالکن

می زنم زل به گوشی تلفن

 

 

 

 

 


 
نويسنده : اعظم داوریان
comment نظرات




 
 
 

من می توانم عاشقت باشم

آنقدر که باور نخواهی کرد

از وحشت کابوسهایت به

آرامش رویای من برگرد

 

 

 

 

 


 
نويسنده : اعظم داوریان
comment نظرات




 
 
 

پیغمبران ...

از وعده گاههای الهی گریختند

(فروغ فرخزاد)

 

چهارپاره:

 

وقت سقوط از قله ی تردید

دیگر به رویا هم نمی چسبم

آبادی ام ویران شده از ترس

یک سرزمین مانده در غصبم

 

حالا نه دیگر چنگ خواهم زد

بر ساقه های نازک رویا

حالا نه دیگر می روم با شوق

بر دوش اسب چابک رویا

 

تا نوجوانی های بی رخوت

آن روزهای پرتکاپویم

ایمان به فصل گرم آوردن

دوران خوشبختی گیسویم

 

بغضی فرو خورده ست تقدیرم

تنهاترین بیگانه ی شهرم

در جمع خواهرهای خودبین و

بین برادرهای نامحرم

 

از دوره های دور می آیم

از آشناییها که غربت شد

از دوستیهایی که پاشید و

از عشق که یکباره نفرت شد

 

از مهربانیهای خالی که

بی منفعت بودند و گندیدند

از وارثان یک پدر وقتی

بر قبر هم بی رحم خندیدند

 

از وجه های اشتراکی که

یکمرتبه وجه تمایز شد

از گاو پروار تمدن که

توی طویله ناگهان بز شد

 

از آسمانی که ِتلپ افتاد

شد قدر مشتی خاک بی مقدار

از ساعتی که ساعت تاریخ

افتاد روی دوره ی تکرار

 

از مرده ی خوبی شدن وقتی

خوبی برای زنده ها بد شد

کج فهمی این قوم را فهمید

پیغمبری که مرد و مرتد شد

 

 

 

 

 


 
نويسنده : اعظم داوریان
comment نظرات




 
 
 

 

من می توانم عاشقت باشم

حتی همین حالا که غمگینم

با گریه می خوابم و این یعنی

امشب تو را در خواب می بینم ...

 

 

 


 
نويسنده : اعظم داوریان
comment نظرات




 
 
 

یک چند به کودکی به استاد شدیم

یک چند ز استادی خود شاد شدیم

پایان سخن شنو که ما را چه رسید

از خاک برآمدیم و بر باد شدیم

(خیام)

 

شاکی شدن بی پرده فحاشی

با لحن بی پروای اوباشی

هر شب شکایت کردن از شرّ  ِ

سردردهای مزمن لاشی

از کندی چاقوی عزرائیل

این قاتل بی عرضه ی ناشی

از زندگی رنجی که بی گنج است

حتی ندارد هیچ پاداشی

غیر از بهشتی مبتذل مثل

کانون لاقیدی و عیاشی

باید تمام عمر در بند

دل ناخوشی آسمان باشی

"هی خیس میشی گوله میشی بعد

می افتی توی حوض نقاشی"

از زنده توی دیگ نالیدن

قصابتان کو آشپزباشی؟!

با اضطراب آفتی موذی

در انتظار فصل سم پاشی

از زندگی از مرگ ترسیدن

ترکیبی از نیرنگ و کلاشی

"تا آخر خط مثل یک نامه

لای دو انگشت زمون تاشی

هی تا به تا ، هی تا به ... تا اینکه

تو پاکتت (در گور خود) جاشی"

غرق تفکر توی وان آب

خیره شدن در طرح یک کاشی

هی رگ به رگ رفتن جلو با تیغ

در برزخی بی هیچ کنکاشی

شاید که دوزخ مقصد بعدی ست

در یک لباس طرح خفاشی

ابلیس دارد می پزد به به

با یک وجب روغن عجب آشی

 

سطرهایی آزاد:

 

رفتن بهانه نمی خواهد

بهانه های ماندن

که تمام شود

کافی ست

 

ترانه:

 

گریه کردی و می دونستی دیگه

وقتشه از دل هم دل ببریم

من و تو شریک دردیم آخه این

چوب سادگیمونه که می خوریم

 

اینروزا غم که نگاهم می کنه

می بینه یه آینه ی قدی داره

گاهی زیر لب میگه بسه دیگه

آخه ساده بودنم حدی داره

 

نمی دونم چطوری راضی شدم

آرزوهامو ببازم به فریب

بذارم تنم بشه تنهاترین

بکشه روحمو حسرت به صلیب

 

تو دلم آتیش دوزخ می سوزه

تو رگام به جای خون جاریه سم

کارم از غصه گذشته می دونم

حالا یه غمی شدم برای غم

 

از روزهای دور:

(شعرهایی که تحت این عنوان می نویسم متعلق به سالهای قبل از 1378 یعنی 12 سال قبل می باشند.)

 

در قلب من دمیده ، نشانه های تردید

می‌جوشد از لبانم ، ترانه‌های تردید

بر روی دشت ذهنم، در قحطسال باور

رویید دسته دسته ، جوانه‌های تردید

تابوت اعتمادم ، خونین و تکه تکه

می‌رفت سرد و سنگین ، بر شانه های تردید

ماه یقینم از نو ، کم کم هلال می‌شد

در آسمان تار شبانه‌های تردید

شمع دلم دوباره می‌سوخت در فریبی

دلداده‌های نورش ، پروانه‌های تردید

روحم پرید ناگه از خواب گرم ایمان

با ضربه‌های واهی ، تکانه‌های تردید

گویی بنا نمودم قصر امید خود را

در سایه سار سرد ویرانه‌های تردید

پوشانده شد تمام آبی آسمانم

با ابرهای‌های تیره ، نشانه‌های تردید

 

نکته: زمینه ی وبلاگ عکس من و همسرمه.

 

 

 

 

 


 
نويسنده : اعظم داوریان
comment نظرات




 
 
 

من می توانم عاشقت باشم

وقتی برای عشق بختی نیست

فرقی ندارد سیب یا گندم

حوا شدن که کار سختی نیست ...

 

 

 

 

 


 
نويسنده : اعظم داوریان
comment نظرات




 
 
 

و در تمام این شب تاریک

تاریک چون تفاهم من با تو

انسان افسانه ی مکرر اندوه و رنج را

تکرار می کند ...

(حمید مصدق)

 

چهارپاره:

 

مثل یک کفش دوزک تنها

لای یک دسته خوشه ی انگور

روی پیراهن جهان انگار

وصله ای بی دلیلم و ناجور

 

گم شد آهنگ کودکی هایم

در هیاهوی جاروی برقی

آسمان پشت پرده خاموش است

مثل شمع دل زن شرقی

 

لحظه ها خسته اند و بی رویا

ساز این روزها بد آهنگ است

رنگ خاکستری شده دنیا

جای من روی این زمین تنگ است

 

در خودم ساقه می دهم امشب

در خودم ریشه می زنم امشب

روی دوش پلنگ خوابم باز

در دل بیشه می زنم امشب

 

می شوم بچه ای که می خندد

می شوم بچه ای که اخمو نیست

روی سقف خیالپردازیش

سایه ی ترسناک لولو نیست

 

مهربان می شوم و می بخشم

باد که می برد کلاهم را

یا کلاغی که با ولع خورده

بچه گنجشک بی پناهم را

 

می زنم زیر گریه ام لبخند

تا کمی کم کنم از این غم را

از دلم پاک می کنم امشب

خط به خط  خاطرات تلخم را

 

خاطراتی که خط خطی کرده

صورت خوشگل عروسک را

هم شکسته نوک مدادم را

هم شکسته دل عروسک را

 

می کشم توی حوض نقاشی

ناز ِ فواره ی طلایی را

می دهم تاب توی لالایی

خواب ِ گهواره ی طلایی را

 

می نویسم دوباره از روی

لحظه هایی که شاد و شیرینند

خاطراتی که رنگ مهتابند

از دل شب ستاره می چینند:

 

- اشتیاق پریدن از پله

- بوی خوب لواشک تازه

- شیرجه لای بوته های گل

مثل توپی که توی دروازه

 

- زیر و رو کردن کمدها با

فکر مرموز ماجراجویی

- کشف یک راز کهنه ی پنهان

در دل جعبه های جادویی -

.

.

.

من در این خواب خوب می مانم

فرض کن مرده ام خیالی نیست

مرگ یک ناگزیر ِ  بی تردید

زندگی هم زیاد مالی نیست ...

 

ترانه:

 

بروهر کاری که دوس داری بکن راحت باش

من دیگه به کارای تو اعتراضی ندارم

دل تو مثل معادلات پیچیده شده

ولی من رغبتی به حل ریاضی ندارم

هی نگو آبرومون چی می‌شه مردم چی میگن

دیگه طاقت دروغ و صحنه سازی ندارم

دیوارای دورمو تا می‌تونی بالا ببر

من به آزادی مشروط نیازی ندارم ...

 

سطرهایی از کار آزاد طولانی ام به نام "رنگ چشمهای اسکارلت اوهارا":

 

برادرم می گفت:

- "اینجا خانه است

یا پادگان؟!

سر صبح بیدار باش و

سر شب خاموشی

فقط کلاغ پر نمی رویم!"

خواهرم می گفت:

- "دخترها را

که سربازی نمی برند!"

من می گفتم:

- "مگر ما دختریم؟!"

خدا را با ضمیر مفرد می خواندیم

اما

سالها طول کشید

تا یک نفر جرات کند

به بابا بگوید "تو"

برادرم فریاد زد:

- "اینجا

پادگان

نیست

ما

سربازهای

"تو"

نیستیم"

صدای سیلی

که توی گوشش پیچید

مادرم گریه کرد

خواهرم اخم کرد

من لبخند زدم

حالا می توانستم

عکس برگردانها را

روی جلد کتابهایم بچسبانم ...

 

از روزهای دور:

 

(شعرهایی که تحت این عنوان می نویسم متعلق به سالهای قبل از 1378 یعنی 12 سال قبل می باشند.)

 

شبی که پنجره را رو به کوچه وا کردی

و با اشاره‌ی دستت مرا صدا کردی

در آن سکوت پر از انتظار و دلتنگی

هزار هلهله‌ی بی صدا به پا کردی

فقط به آینه دل بسته بودم اما تو

مرا از آن همه دلبستگی جدا کردی

برای دادن یک پاسخ غم آلوده

من و سکوت شب و کوچه را فدا کردی

کنار پنجره تابوت عشق را دیدی

کنار پرده‌ی اشکت کمی دعا کردی

دوباره پنجره را بستی و مرا بی چتر

میان بارش رگبار غم رها کردی ...

 

 

 

 

 

 


 
نويسنده : اعظم داوریان
comment نظرات




 
 
 

عاشقای پر و پا قرص پریدنیم ولی

توی آسمون پر و روی زمین پا نداریم

به پر و پای ما بدجوری پیچیده زندگی

دیگه از مردن توی پیله پروا نداریم

 

 

 

 

 


 
نويسنده : اعظم داوریان
comment نظرات




 
 
 

اینک موج سنگین گذر زمان است که در من می گذرد.

(شاملو)

 

من) فردا

 

خسته ام خسته ... مثل این جاده

"تاکسی" اَه ... چه بدمسیری که ...

رد شدم از تقاطع تردید

هی نگه دار ... ای بمیری که ...

زیر باران نم نم پاییز

لای یک پالتوی ِِجیری که

از تن تو کشیده ام بیرون

تا بپیچی به تن حریری که

تار آن عشق بود و پودش مرگ

دستباف زن اسیری که

مثل یک سایه محو شد آرام

بر تن جاده های باریک ِ ...

رابطه : ارتباط بی ربط

چند تایی چراغ تاریکه

 

او) دیروز

 

زیر لب فحشهای تکراری

- "اومدی پاچه مو بگیری که

هی به یادم بیاد زن دارم

تف به این شانس ، شانس ِ ... که ..."

 

- "هیچ مرزی نداره نامردیت

داری میشی شبیه یک تیکه ...

فکر کردی من از تو می ترسم

فکر کردی کی َستی مرتیکه ..."

 

تو) امروز

 

- "دیر کردی معطلت موندم

وقتمون تنگه صبح نزدیکه"

 

- "من برات قتل می کنم خانوم

تو برام حبس هم نمیری که"

 

- "کیف پولا رو پرت کن اینجا

پالتوتم درآر آخه شیکه"

 

خنده ی تو و بعد شلیک ِ ...

 

گوش باغ و کلاغها پر شد

ناگهان از صدای تیری که

توی مغزت نشست و افتادی

گوشه ی حوض پای شیری که

دست من باز کرده بغضش را

روی این زخم کاری ناجور

دور من چرخ می زند خورشید

دور تو جغدهای بی منظور

جای انگشتهای تو مانده

روی کلتی کنار آباژور

رو به روی جنازه ای که عشق

احمقانه ترین نقابش بود

بهترین دوستم خیالی در

خاطر تختِ تخت خوابش بود

مرگ با نقشه ی شریک انگار

آخرین حق انتخابش بود

بهترین دوستش تو بودی که

دست من بهترین ورق بودی

اعتمادش گرفته بوی خون

بسکه نامرد و کله شق بودی

بهترین دوست معنی اش این است

- آن رفیقی که باشد آماده

تا خیانت کند به آسانی

توی هر فرصتی که پا داده -

یک گلوله نشسته در قلبش

خنجر و پشت از مد افتاده

لاف مردی زدی در این بازی

من ولی صادقانه زن بودم

یک گلوله نشسته در مغزت

Game over برنده من بودم ...

 

ترانه:

 

تصویر رفتن تو شد ، تصویر تنهایی من

این خونه مثل گور شد ، تن پوش من مثل کفن

ابلیسهای کوچکی ، در هیأت باد خزون

برگا رو از تو کوچه ها ، پشت سرت جارو زدن

 

داره به مغز استخون ، این درد این غم می رسه

حتی به لبخند یه عکس ، تو قاب خاتم می رسه

این برزخی که تو منه ، داره تموم میشه ولی

تب دارم و حس می کنم ، داره جهنم می رسه

 

گفتی که مجبوری بری ، موندن برات مقدور نیست

من خوب درکت می کنم ، عاشق شدن که زور نیست

هر چند گفتی رفتنت ، واسه خودت هم سخته و

حتما بهم سر می زنی ، راهت زیادم دور نیست

 

اما نمی شد باورم ، این وعده ی سرخرمنت

من دیدم اون کابوس رو ، تصویر تلخ رفتنت

باید عوض شه این پلان ، من می دوم سمت تو ... کات!

.

.

.

نزدیک در افتادی و ، خون می چکه از گردنت ...

 

سطرهایی آزاد:

 

در که بسته می شود

پشت سرم

با صدایی مهیب

چیزی در قلبم فرو می...

دیوارها از کنارم می گذرند آهسته

سرم پایین تر از آن است

که نوشته های رویشان

سنگریزه های بازیگوش

توی کفشهایم

سرم پایین تر از آن است

که نگاههای سرخ

می پیچم

به خودم

درد را

می چرخند واژه ها

اگر نامرئی بودم

اگر نامرئی باشم

کاش نامرئی...

نگاهم

پرنده ای هراسان

از دستی به دستی می پرد

مبادا دستی دراز شود

می پیچم

به خودم

ترس را

قلبم

بلند

بلند

بلند

می کوبد

در من ناله شده

چیزی شبیه من

که مشت می زند

به من

به واژه

واژه

واژه ی زن

می پیچم

به خودم

شعر را ...

 

از روزهای دور:

 

باشد اعتراف می کنم ، اشتباه فاحشی شده

جمع من و تو که حاصلش ، دست بی نوازشی شده

مثل من اسیر دردی و ، خسته ای از این همه فریب

عشق مرده هم یکی از آن ، دردها که می کشی شده

زیر نور شمع پشت میز رو به روی هم نشسته ایم

بغض من سکوت تو و اشک ، وای عجب نمایشی شده ...

 

 

 

 

اینبار برای کسی دعوتنامه نفرستادم. اما بعضی دوستان از اینکه کامنت دعوت دریافت نکردند دلگیر شده اند. عجیب است آخر قبلا هم بعضی دوستان از اینکه کامنت دعوت دریافت می کردند دلگیر می شدند. بنابراین این بار نیز تا آنجا که می شود دوستان را به خوانش دعوت می کنم.

چنانچه دعوت شده اید و نمی خواهید از این به بعد برای خواندن شعرهای من دعوت شوید در کامنتتان این نکته را بی تعارف قید کنید. و چنانچه بدون دعوت آمده اید و تمایل دارید برای به روز رسانیهای بعدی کامنت دعوت دریافت کنید در کامنتتان بنویسید.

باور کنید من ساده تر از آنم که از لحن کامنتهایتان متوجه شوم رنجیده اید یا طعنه های ادیبانه تان را تاب بیاورم:

 

ساده من گریه می کنم حتی

ساده هم می شود به من خندید

ساده ام ساده بودنم را هم

ساده هرگز نمی شود فهمید ...

 

 

 

 

 

 

 

 


 
نويسنده : اعظم داوریان
comment نظرات




 
 
 

دیگه عاشق شدن خواب و خیاله

جهان خسته مون رو به زواله

نباشیم دنیا چیزی کم نداره

چی می سازیم مگه غیر زباله

 

 

 

 

 


 
نويسنده : اعظم داوریان
comment نظرات




 
 
 

چهارپاره:

 

محبوس ماندم در حبابی گرم

مادر مرا آبستن است انگار

دارد سخن می گوید او آرام

روی کلامش با من است انگار

 

"ای کاشکی کاکل به سر باشی

یک بچه ی بی دردسر باشی

تا مایه ی شوق پدر باشی

باید پسر باشی پسر باشی"

 

باید بپیچم بند نافم را

بر گردنم اینجا پناهی نیست

وقتی برای مادرم حتی

دختر به غیر از اشتباهی نیست

 

در مغز من خوابیده یا مرده

یک زن که شبها توی اغما بود

در خواب مثل پیرمردی مست

دیوانه ی رقص شکیرا بود

 

کابوس می دیدم دوباره نه؟!

کابوس بودن یا نبودن را

من مرد بودم توی این کابوس

سوزانده بودم روح یک زن را

 

من کشته بودم روح یک زن را

جسمش ولی در بستر من بود

در حفره ی خالی چشمانش

آتش که نه خاکستر من بود

 

بی روسری توی خیابانها

هی می دویدم می دویدم هی

باید خودم را دفن می کردم

کی می رسیدم؟! می رسیدم؟! کی؟!

 

پایم به گودالی گرفت و بعد

تعبیر این کابوس واضح شد

از کیسه ای که روی دوشم بود

افتاد قلبم زیر پا له شد

 

سطرهایی آزاد:

 

من خسته بودم

تو از پا افتاده بودی

می خواستی دستم را بگیری

دیواری جلوی انگشتهایت کشیده بودم

 

دستت به من نمی رسید

 

من خسته بودم

و از همه چیز بدم می آمد

یک نفر دنبالم می دوید

تا قفسی را روی سرم بیاندازد

 

انگشتهایت لای دیوار مانده بود

 

یک نفر دنبالم می دوید

تا نیمی از مرا

لای ورقهای کتابش بگذارد

 

قطره های خونت روی ناخنهای پایم می چکید

 

یک نفر دنبالم می دوید

تا جورابهایم را پایم کند

 

صدایت را از آن طرف دیوار نمی شنیدم

 

یک نفر دنبالم می دوید

و به تو ناسزا می گفت

 

من خسته بودم

و از قفس بدم می آمد

از کتاب بدم می آمد

از جوراب بدم می آمد

از تو بدم می آمد

 

یک نفر به من رسید و چیزی را به سرم کوبید

افتادم

تو را دیدم که از بالای دیوار پر کشیدی

بالهایت آبی بود

حالا چند وقت است توی قفس نشسته ام

جورابهایم را پوشیده ام

کتاب را هی ورق می زنم

دنبال نیمه ی خودم نه

دنبال نام تو می گردم

 

ترانه:

 

Stay with me!

 

تو رو به روم می شینی و

چیزی نمی خوام از خدا

امشب داری می ری فقط

کاشکی بگی با من بیا

 

فنجونو می ذارم رو میز

یک شاخه رز تو دستته

این یعنی حتما عاشقی

خوب آخه رز تو دستته

 

چشمای من روی لبات

تنظیم میشه زوم می کنه

می خندی و خنده ت کمی

روحم رو آروم می کنه

 

دارم تقلا می کنم

تو موجی از آشفتگی

من زندگیم وصله به این

حرفی که تو می خوای بگی

 

گل رو میاری سمت من

چیزی که میگی واضحه

اطرافم اما تاره و

پوشیده از ابر و ِمهه

 

گوشام نمی تونه دیگه

حرفت رو اصلا بشنوُه

قلبم داره می کوبه و

خون توی مغزم می دُوه

 

تصویر تو کج می شه و

دنیای من تاریک میشه

با اسلوموشن می بینم

دستاتو که نزدیک میشه

 

این آخرین تصویره و

چشمامو می ذارم رو هم

آرامش خوبی دارم

با اینکه ترسیدم یه کم

 

تاریکی دور و برم

کم کم داره پر نور میشه

داد می زنی: با من بمون

اما صدات هی دور میشه ...

 

 

 

 

 

 

 


 
نويسنده : اعظم داوریان
comment نظرات




 
 
 

مگه میشه تو رو دوس نداشته باشم

تو که هم قبیله ی پنجره هایی

می درخشی توی تاریکی زندون

مث ِ آرزوی روشن رهایی ...

 

 

 

 

 

هر چه گفتی همان شدم یعنی

تابع مطلق تو در هر حال

از تو مشتق شدم و حالا هم

رفته ام زیر بار انتگرال

هی دلیت می کنم پیامم را

نا امید از گزینه ی ارسال

قطع این ارتباط قطعی شد

آنتن عشق ... فاقد سیگنال

نه به اثبات آن نمی ارزید

واژه ی بی ثبات استقلال

دوست دارم به تو ببازم باز

مرزهای مرا کنی اشغال

پر زدن یک خیال مضحک بود

آرزوی پرنده ای بی بال

تا بریدم طنابهایم را

روح من پرت شد ته گودال

وقت پرواز خود مرا ای کاش

می گرفتی دوباره در چنگال

مشکل من تو بودی و حالا

زندگی بی تو مانده بی اشکال!

کاش می شد می آمدی یک روز

لحظه جان می گرفت از این جنجال

دست و پا می زنم چه بیهوده

نا امیدانه در غمی سیال

زندگی دیگر از هوس خالیست

می روم مرگ را به استقبال

از دهانم نمی رود اما

طعم این سیب تا همیشه کال

قصه تکراری است و در پایان

ژست آخر کلیشه ی امسال

قرص و لیوان و من که تنهایی

تکیه دادم به سینه ی یخچال

 

سطرهایی آزاد:

 

می خواهم آنقدر نوازشت کنم

تا سپیدی موهایت ساییده شود

بهترین سمفونی را برایت زمزمه می کنم

حنجره ام پر از جوانی ست

بال درآورده ام

امروز یا فردا می پرم

اما قبل از آن

آنقدر نوازشت می کنم

تا سپیدی موهایت ساییده شود

 

 

 

 

 


 
نويسنده : اعظم داوریان
comment نظرات




 
 
 

چهارپاره:

 

امشب کنار مرد رویاهاش

یک زن میان بستر او بود

پشت سرش دیوار و پیش رو

میزی که شمعش رو به سوسو بود

 

در ظرف شامش چشمهایی خیس

آهسته چنگالی فرو کرد و

یک حلقه را هم زد میان سوپ

طعم طلا را جستجو کرد و

آهی کشید و شمع ساکت شد

توی دلش یک آرزو کرد و

 

ساعت دو ضربه زد تصور کرد

آن زن میان بازوان اوست

انگشتهایش شانه ی موهاش

طعم لبانش در دهان اوست

 

زل زد به تاریکی و ناخنهاش

به جان چوب خشک میز افتاد

اشکی چکید از چانه اش پایین

روی لب چاقوی تیز افتاد

 

در آسمان برقی درخشید و

شب پشت پرده روز روشن شد

غرید رعدی و دوباره باز

تاریکی هم سلولی زن شد

 

باران شبیه کوکهایی ریز

هی آسمان را به زمین می دوخت

در چشمهایش شاخه های خیس

از انعکاس صاعقه می سوخت

 

بعد از تشنجهای پی در پی

یک نطفه بی شک شکل می بندد

حس کرد یک بچه در آغوشش

دارد شبیه گریه می خندد

 

لعنت به او که گونه هایش باز

از امتداد گریه تر بودند

حتی حسودی کرده بود امشب

به ابرها که بارور بودند

 

لب بر لب فنجان زد و روحش

پرتاب شد در هاله ای از نور

اما تنش افتاده بود آنجا

در سایه ی سرد اجاقی کور

 

سطرهایی آزاد:

 

انگشتهایم می سوزند

این شعر را از تنور درآورده ام

بوی تازگی می دهد

طعم کهنگی دارد

انگشت سبابه ات را که بر لبهایم می گذاری

پلمپ می شود دکان بهانه ها

در فصل حراج لبخند

وقتش رسیده دستی بجنبانم

زیر لاله ی گوشم که نفس می کشی

در من زنی دیوانه وار می رقصد

نامم سوار بر طنین صدایت

از سربلندترین کوهها بر می گردد

باید وحشیانه ببوسمت

قبل از آنکه از قله پرتاب شوی

باید مهربان نوازشت کنم

وقتی ته دره در آغوشم فرود می آیی

عطرت همیشه قبل از خودت می رسد

درست بعد از صدای قدمهایت

روی سنگهای سپید این سطرها

که برق می اندازمشان هر روز

راستش را بخواهی

دلم تنگ است

به اندازه ی مردمک چشمهایت

وقتی به خورشید خیره می شوی

 

ترانه:

 

این دقیقه ها دقیقا واسه تو

فرصت تلاش تلخ آخره

از هوای خفه ی بوم دلت

کفتر جَلد تو داره می پره

 

وقتشه یه کاری کن حرفی بزن

ژست عاشقونه یادت نمیاد؟!

تنگه وقتت مث نبض نفسات

می رم اما  دلم اصلا نمی خواد

 

تو شبای بی ستاره بشینی

بشمری تنها گلای قالی رو

دل ببندی به یه تار مو رو تخت

بو کنی شیشه ی عطر خالی رو

 

سر بذار رو دامنم دامنی که

با دو تا دست تو خوب تا می کنه

کم نمیشه چیزی از مردونگیت

گریه راه نفسو وا می کنه

 

تبر حادثه مونده رو زمین

یا تو ریشه ی غرورتو بزن

یا شکستن پلی که بین ماست

میشه افتخار تاریخی من

 

آسمون اما بهاری میشه باز

یه نمه اگه چشاتو تر کنی

می پرم توی هوای تو ببین

یه زنو چه ساده می شه ...

 

 

 

 

 


 
نويسنده : اعظم داوریان
comment نظرات




 
 
 

سطرهایی آزاد:

 

خواب دیدم همه چیز برگشته بود عقب

عقربه های ساعت

ورقهای تقویم

من

تو

موهایم را ریخته بودم روی شانه هایم

دامنم پیچیده بود دور ساقهایم

از یقه ی پیراهنت

زنجیر ظریفی برق می زد

برقش افتاده بود روی

حلقه ای که توی انگشتم گیر کرده بود

نه! انگشتم توی آن گیر کرده بود

شانه به شانه ام قدم می زدی

زیر چتری موهایم

پیشانی نوشتم بوسه های تو بود

بیدار که شدم

همه چیز برگشته بود جلو

عقربه های ساعت

ورقهای تقویم

من

تو

اما

هزار هزاره هم که بگذرد

عاشقانه هایم

از هزار توی خاطرات تو بیرون نمی زنند

هیچ تکانه ای عطر تنت را از خوابهایم نمی تکاند

 

 

 

 

 

Shouldn't have let you torture me so sweetly

Shouldn't have let you conquer me completely

 (Evanescence)

 

 

عکس تو زیر بالشم مانده

یک نفر گریه می کند در من

هق هقم توی گوش گوشی گفت:

"شرتو از سرم بکن لطفا"

 

بسترم ضجه می زند هر شب

من به تو اعتیاد کاذب داشت

مثل یک قطره خون فرو رفتم

در نواری که پودر جاذب داشت

 

شسته ام حس گرم دستت را

از تن خاطرات تبدارم

تکیه دادم به بغض کاشیها

زیر دوشی که ... بی تو می بارم

 

وا شود عشقت از سرم ای کاش

ساده مانند حوله ای نمدار

بپرد فکرت از سرم راحت

با کمی فوت داغ یک سشوار

 

از نوک قله های تب حالا

می پرم توی دره های لرز

جا زدم مثل جوجه ای ترسو

از تو و این تقابل بی مرز

 

بعد از این یک سرنگ و یک سیگار

می شود جانشین دستانت

من تو را ترک کرد تبعیدست

دستم از سرزمین دستانت

 

تا تو گم می شوی میان دود

می کشم طرح نیشخندم را

می فروشم به این فراموشی

اعتقادات آک بندم را

 

می خزد توی جلد من شیطان

خالی از هر دعا و نفرینم

عطر پیراهنت هنوز اینجاست

می دود درد در شرایینم

 

ای خدا ، یا خودت بیا پایین

مرحمی شو برای تسکینم

یا خودم می روم به سر وقت

پاکت کوچک کوکایینم

 

 

 

 

یکی از دوستان عزیزم که خودش خوب می داند

کیست! از این زبان شعری خوشش نمی آید. از

این به بعد در هر مطلب یکی از شعرهایم را که

زمان سروده شدنشان برمی گردد به سالهای دور

اینجا می نویسم. چون این دوستم را دوست دارم

نمی خواهم وقتی می آید اینجا شعری که دوست ندارد

بخواند:

 

تو را از دست خواهم داد ای دوست

و روزی می روم از یاد ای دوست

گل احساس من نشکفته پژمرد

شبی در رهگذار باد ای دوست

تو سرشار از سکوتی ساده و سبز

و من لبریزم از فریاد ای دوست

اسیرت شد دل آزاده ام باز

ولی خود مانده ای آزاد ای دوست

مگر در خواب شیرینت نپیچید

صدای تیشه ی فرهاد ای دوست

خودت کردی هر آنچه مانده از من

به جا ویرانه یا آباد ای دوست

قسم خوردی برایم امشب اما

که از دستت نخواهم داد ای دوست

 

می دانم که استاد محمدعلی بهمنی گرامی نیز

غزلی با ردیف "ای دوست" دارند اما موقع

نوشتن این غزل هنوز شعر ایشان را نخوانده

بودم آن وقتها زیاد شعر نمی خواندم بیشتر

درس می خواندم. بعدها اما غزل ایشان را

خواندم هر چند این کجا و آن کجا. بیان این

نکته از این روست که دوستان زحمت اشاره

به آن را نکشند.

 

نکته: در دوران دانشجویی مدیر گروهمان می گفت:

"مردم وقتی برای تفریح و گردش بیرون می روند

از زیباییهای طبیعت لذت می برند اما ما مهندسین

منابع طبیعی از دیدن خاکهای فرسایش یافته ، بندهای

سیلابزده ، مراتع احیا نشده ، قناتهای خشکیده ، درختهای

بریده شده و ... از دیدن هر گوشه ی این طبیعت ویران

فقط رنج می بریم." حالا می دانم که دانایی در هر

زمینه ای مایه ی رنج بیشتر است در این دنیای ویران.

 

 

 

 

 

 

 


 
نويسنده : اعظم داوریان
comment نظرات




 
 
 

دلم یک دریاچه می خواهد پر از قو که در یک

شب مهتابی بروم بنشینم کنارش و اگر شلوار

برمودا نپوشیده باشم پاچه های شلوارم را تا

زیر زانو بزنم بالا و پاهایم را بگذارم توی آب و

شنا کردن قوها زیر نور ماه را تماشا کنم.

عجب دنیای مسخره ایست حالا دریاچه از کجا

بیاورم آن هم پر از قو؟!

 

 

 

  

 

 

 

 


 
نويسنده : اعظم داوریان
comment نظرات




 
 
 

چهارپاره ای رها شده از بند:

 

من لباس عروس پوشیدم

کفشهایم سفید ِورنی بود

گوشه ی قاب جیوه ای اما

عکس یک مرد شیزوِفرنی بود

 

خاطرم را فشار می دادم

در دل خاطرات اِسقاطی

بغض من پاره شد در آغوش ِ

کوله باری بدون سوغاتی

 

گریه از روی شوربختی بود

طعم آرام بخش مورفین داشت

بافتم شال تازه وقتی که

گردنم نوبت گیوتین داشت

 

بوی سیب از دهان تو بود و

پای من می نوشت جُرمت را

محرمم می شدی که بی پروا

بشکنی در حریم ، حُرمت را

 

راهروهای تنگ طولانی

پله های عریض ِبی پایان

"خوانده" پیروز دادخواهی شد

هر چه خواهد بخواهد از "خواهان"

 

روسری ام مچاله شد با خشم

یک گره زیر چانه ی من بست

وا نشد از گلویم این بغض و

عرض ِحالم* مچاله شد در دست

 

خسته ام با بطالتی تنها

مثل این تمبرها که باطل شد

اشکهایم چکید روی مُهر

آیه ی خیس یأس نازل شد

 

خانه ام آشیانه ای نا امن

یک پرستو شریک شاهین است

از تن سرد سایه می ترسد

تخت خوابی که حکم تمکین است

 

هی قدم می زنی مرا با درد

مثل افکار ناخوشایندی

مثل آواز وزوزی مشکوک

لای شبگریه هام می خندی

 

خسته ام ، خسته ، خسته و بیزار

از تو از عشق از خودم از ... آه

از تو حتما عبور خواهم کرد

راه اگر بسته باشد از بیراه

 

احمقانه امید بستم به

آسمانی که پشت این پردست

مثل خوش باوری کودک به

حقه های قدیمی َتردست

 

امشب اما گذشته ام از ترس

از خودم جُربُزه نشان دادم

پا شدم از سکون تلخ مرگ

زندگی را تکان تکان دادم

 

یا من از تو خلاص خواهم شد

مثل افکار ناخوشم امشب

یا که تو موذیانه می چسبی

روی دست مگس کُشم امشب

 

مرد باش و خودت خلاصم کن

بگذر از این لجاجت بیخود

رد شد آن دوره ای که بی تردید

اشکهایم سلاح من می شد

 

  ***           

 

مرد آغوش بسته را وا کرد

یک قدم پیش رفت با خنده

گفت: این تازه اول بازیست

خسته هستی؟! ببخش شرمنده

 

مشت زن بسته شد درون جیب

یک قدم پیش رفت آهسته

زیر لب گفت: من از این بازی

خسته هستم چقدر هم خسته!

 

قلب من بی گمان تقاضای

بخششت را قبول خواهد کرد

روح شیطانی ات ولی امشب

توی جسمم حُلول خواهد کرد

 

سایه ات مانده بر سرم سنگین

خسته ام! این هم آخرین هشدار

آخر قصه می شود نزدیک

باورت هم نمی شود انگار

 

خنده ترفند آخر بازی ست

سود اما ندارد این تاکتیک

وقت رفتن شده خداحافظ

دست زن روی ماشه و ... شلیک

 

 

 

* عرض ِحال: دادخواست

 

 

 

 

 

 

 

اینروزها کار آزاد بلندی دارم به نام

"رنگ چشمهای اسکارلت اوهارا"

سطرهایی از میانه ی آن را اینجا می نویسم:

 

آن وقتها

شبها توی پشه بند

زیر نور ماه

کتابهایی را که از کمد برادرم ِکش رفته بودم می خواندم

مادربزرگ می گفت:

"اینقدر کتاب نخوان دختر چشمهایت خراب می شوند"

مادر بزرگ نمی دانست

کتابها دارند مغزم را خراب می کنند

مادربزرگ فکر می کرد

دخترها اصلا مغز ندارند ...

 

 

نکته: سالها طول کشید تا بفهمم تنها راه رنج نبردن

از حرف احمقانه گوش ندادن به آن است. بنابراین

کامنتهای بدون نام و نشان نه خوانده می شوند و نه تایید.

 

 

 

 

 

 

 

 


 
نويسنده : اعظم داوریان
comment نظرات




 
 
 

ترانه:

 

اگه می شد خودم باشم

خودم بهتر از این بودم

پرامو قیچی کردی که

همیشه رو زمین بودم

 

واسه تو عشق تقدیره

واسه من ننگه و لعنت

برادرکشی نفرینه

ولی خواهرکشی غیرت

 

منو می دزدی از رویا

می خوای کابوس تو باشم

گناه من چی بوده که

باید ناموس تو باشم

 

سطرهایی آزاد:

 

ترنج

نام تمام دخترکانی ست

که شانه می کوبند بر رگهای قالی

آواز می خوانند زیر لب

شاید که فردا

از اثیری موهایشان

خوشبختی چکه کند

 

 

شعر را نمی دانم اما این کار همسرم به

نظرم آنقدر زیبا بود که دلم نیامد آن را به نمایش نگذارم.

 

 

 

 

 

 

ممنون عزیزم.

 

 

 

این شعر را هم اگر می خوانید کامل بخوانید

و اگر حوصله ی خواندن ندارید لطفا یک بیتش

را کپی نکنید و ننویسید خیلی خوب بود!

 

خارجی - روز - کوچه ای بن بست

رو به روی زباله ها انگار

خم شده مردی زیر یک کاپشن

زوم کن روی آتش سیگار

 

داخلی - شب - آپارتمانی شیک

نور چندین چراغ هالوژن

ال سی دی چهل اینچ و رقص زن

استریپ تیز ، دور میله ، روی سِن

 

دست مردی شراب می ریزد

در دو تا استکان پافیلی

روی میزی کنار یک ظرف

کوچک بیسکویت نارگیلی

 

ِفید اوت روی بطری شامپاین

یک موزیک ملایم از کنی جی

"هی کجاست دستیار صدا؟!

بومو وردار بیار مگه گیجی؟!"

 

داخلی - روز - آپارتمان قبل

"خانوما آقایون کت من کو؟"

"چاییتون حاضره" ... "همه ساکت!"

"آقا این نقش اول زن کو؟!"

 

"زود صداش کن بگو بیاد ضبطه"

ِفید این روی گوشی تلفن

زنگ و ... "لطفا پیام بگذارید ..."

یک نفر در مونیتور آیفون

 

مرد: "راننده ی آژانس اومد"

زن کنار آسانسور ایستاده

خارجی - روز - توی تاکسی زن:

"من مسیرم فلاکت آباده"

 

داخلی - گرگ و میش (یعنی شب؟)

یک اتاق محقر تاریک

گوشه ی پرده رفته بالا و

زل زده زن به کوچه ی باریک

 

یک نفر توی کوچه افتاده

زوم کن روی چند ته سیگار

بچه روی کتاب خوابیده

زن ولی تکیه داده به دیوار

 

خوب فلاش بک بزن برو آرام

با دیزالوی به گوشی تلفن

بوق پیغامگیر و بعد از آن:

"تنبلی کردن و دیگه بس کن

 

یالا زود باش گوشی رو بردار

خواب نمونی بلند شو دیره

عزیزم ما الان فرودگاهیم"

یک کلوزآپ و مرد که خیره

 

می شود روی استکانها که

توی یک سینی مانده روی اپن

"مامانت کلی خرت و پرت داده

بچه تم کشته ما رو تخم جن

 

خوب دیگه من باید برم راستی

ظهر فرودگاه باشی حتما ها"

زوم کن روی آتش سیگار

روی بالکن و مرد که تنها...

 

تکیه داده به سینه ی دیوار

ژست یک بغض تلخ پنهانی

شات باز از نمای شهر و بعد

تیتراژ و موزیک پایانی

 

 

 

 

 

 

 

 


 
نويسنده : اعظم داوریان
comment نظرات




 
 
 

بندی از چهار پاره ای در بند:

 

گریه از روی شوربختی بود

طعم آرام بخش مورفین داشت

شال بافتی برای من وقتی

گردنم نوبت گیوتین داشت ...


 
نويسنده : اعظم داوریان
comment نظرات




 
 
 

.

 


 
نويسنده : اعظم داوریان
comment نظرات




 
 
 

 

چتر دو نفره

 

در را که باز کردم دیدم گوسفندی در اتاق خوابم راه می رود.

 روی فرش ، روی تخت ، روی صندلی ، همه جا پر از پشم و

 پشگل بود. از دیدن آن صحنه آنقدر عصبی شدم که بی وقفه

فریاد زدم. با صدای ناله ی خودم از خواب پریدم.

به سرعت نگاهی به تخت و اتاق انداختم. همه چیز مرتب و

 تمیز بود.

چند دقیقه به زنگ زدن ساعت کنار تخت مانده بود. آن را

 خاموش کردم و به سختی از جا بلند شدم بعد از 8 ساعت

 خواب حتی از قبل هم بیشتر احساس خستگی می کردم.

دست و صورتم را شستم ، صبحانه خوردم و مسواک زدم.

در تمام طول این مدت به پله های لعنتی دفتر کارم فکر می

کردم. بعد از کابوسهای شبانه ی دیدن گربه و گوسفند در اتاق

 خواب حالا این پله های لعنتی هم شده بود کابوس روزهایم.

 آنقدر فکرم را درگیر کرده بود که در حین مسواک زدن چند

 بار شمارش از دستم خارج شد.

باید راهی برای این پله ها پیدا می کردم.

داشتم برای رفتن به محل کارم لباس می پوشیدم که ناگهان

 چشمم به چتر دو نفره ی کنار کمد افتاد.

چترهای یک نفره سایه بانهای کم عرضی دارند و خیلی وقتها

از لبه هایشان قطره های باران روی شانه های لباس می چکند.

به همین دلیل یک چتر دونفره خریده بودم.

با دیدن چتر ، فکری در مغزم جرقه زد. آن را برداشتم و از

 خانه بیرون رفتم.

در تمام طول راه به پله های لعنتی فکر می کردم.

به اینکه چرا مردم وقتی از پله پایین می دوند  بدون وارسی

 دور و برشان ناگهان به یک طرف می پیچند. هر روز باید

 نگران باشم که مبادا کسی با عجله از پله های راهرو محل

 کارم پایین بیاید و قبل از اینکه بتوانم خودم را کنار بکشم با من

 برخورد کند. و لباسهایش را که نمی دانم با آنها کجا رفته و چه

 کارهایی کرده به لباسهای تمیزم که با سه نوع پودر آنزیم دار

 شسته شده اند بمالد.

به محل کارم رسیدم ماشین را در محوطه پارک کردم چتر را

 برداشتم و پیاده شدم. طول محوطه را با احتیاط کامل طی

کردم. اصلا دوست ندارم نایلون یا دستمال کاغذی هایی که

مردم در معابر می اندازند به رویه ی کفشها و پاچه های

 شلوارم مالیده شوند آخر من که نمی دانم چه چیزهایی در آنها

 بوده و یا هست.

وارد سالن محل کارم شدم و نگاهی به پله های انتهای راهرو که

 به سمت راست می پیچید و بالا می رفت انداختم. به طرف پله

 ها به راه افتادم. چند متر مانده به پله چتر را بالا آوردم و به

 طور افقی رو به رویم نگه داشتم. این چتر طول کافی برای

 حفظ فاصله ی من و هر کسی که از پله پایین می آمد را داشت.

 چند قدم به پله مانده بود که ناگهان یک نفر با سرعت پایین دوید

 و به طرف من پیچید.

ایستادم و تنها صدای فریاد کوتاهی را شنیدم.

با نگاهم به دقت مشغول شمردن موزاییکهایی شدم که قطره های

 خون روی آنها می ریخت باید فاصله ی آنها از دیوار و پله را

 به یاد می سپردم تا روزهای بعد از رویشان رد نشوم.

 

نکته:

1) دعوتنامه ندارد.

2) چنانچه آمدید و خواندید و نظری داشتید در بخش نظرات

بنویسید.

 

 

اصفهان در رگم چه ماسیده

مثل زاینده رود که بی آب

می روم روی پشت بام و باز

می نشینم کنار یک بشقاب

 

در ترافیک چارراه عشق

رد شد از هر "نظر"* دلم بی تو

شرقی و غربی ات چه فرقی داشت

می شود در به در دلم بی تو

 

طعم اشکم به شوری دوغ است

طعم شیرین خنده ات گوش فیل**

جا نشد روح خسته ام توی

بسته های مچاله ی دانهیل***

 

گریه بر گور خالی عشق و

سنگ قبری که می تراشیدم

روی دیوار گونه هایم چند

بطری از مستی تو پاشیدم

 

یا همینجا رسوب خواهی کرد

توی گیلاس خالی وُدکا

یا فرو می روی در اعماق

پرسه های شبانه ی جُلفا

 

گم شدی مثل لهجه ای کشدار

توی بی لهجگی بغض من

رد شد از زیر یک پل غمگین

چند تا لامپ آبی روشن

 

صندلیهای ساکت تاکسی

حرف آخر: "هنوز عشق منی!"

ضربه ی: "نه! برو نمی خواهم"

درد آور شبیه تو دهنی

 

دستهایی که پس زدم از عشق

عشق نه! همیشه خواب و خیال

بی خیالت پیاده خواهم شد

ممنون آقا! کنار ترمینال

 

مشترک دستگاه خاموشی ست

تکیه داده به شیشه ی ماشین

در هیاهوی کوچ اجباریش

گیج لای بسته ی کدئین

 

بعد از این جاده می شوم آخر

در کجای جهان پناهنده

وقتی از نصف آن گریزانم

"هی نگه دار! آقای راننده!"

 

نه! زمینی سفر نخواهم کرد

من بلیطم برای پرواز است

تا مصمم بماند این تقدیر

دور تا دور بامها باز است

 

می دود پله با قدمهایم

می رسد روی باند پهن بام

باید امشب سفر کنم از این

شهر بی اعتنای زیر پام

 

تا بلندی دوردست کوه

می پرد یک نگاه بغض آلود

مقصدم دور بود و از این راه

می رسم ساده زود زود زود

 

یک نفر توی کوچه زد فریاد:

"هی! نیفتی برو عقب دختِر"****

پرت شد ساک مشکی کوچک

روی دوش تکیده ی کولر

 

 

 

 

 

 

* چارراهی به اسم "نظر"

 

 **دوغ و گوش فیل: از تنقلات اصفهان

 

*** سیگار دانهیل

 

****بخوانید: دختِر

 

 

 

 

 

 

 

 

 


 
نويسنده : اعظم داوریان
comment نظرات




 
 
 

یه عده رو توهم عشق یه عده رو توهم عقل گرفته. خیلی سخته که راه بری و عقل و عشق و هی با خودت

این ور و اون ور ببری و به هیچ کس نگی چی توی کوله بارته که اینقدر سنگینه و هیچ کس هیچ وقت نفهمه

چرا اینقدر خسته ای و چرا اینقدر زود پیر شدی. وقتی جوون بودم می خواستم از اینجا برم اما یه روز از خواب

بیدار شدم و دیدم پیر شدم دیگه اونقدر عاقل بودم که می دونستم آسفالت خیابونا همه جای دنیا یه شکله

حتی اگه آسمون یه رنگ نباشه. بعد بلند شدم و درا رو بستم پنجره ها رو بستم پرده ها رو کشیدم و دوباره

خوابیدم. الانم هنوز خوابم فقط گاهی موجای هوا موجی میشن و خواب زده می شم. بعدش تو آینه یه نگاهی

به خودم میندازم می بینم هنوز خسته م و دوباره می خوابم.

 

ترانه:

 

چشماتو می بندی دلم

این ور پلکات می میره

یه روز نگاهم می کنی

یه روزی که خیلی دیره

 

یه روزی که خاطره هام

همه یه مش خاک شدن

دفترمو وا می کنی

نوشته هاش پاک شدن

 

می گردی لای آلبوما

دنبال عطر یاد من

می چکه از رو مژه هات

قطره به قطره یاد من

 

اما نشونی ندارم

تو هیچ کجای این خونه

سایه ی بودنم فقط

رو خاک سرد گلدونه

 

کلید گنجه زیر اون

گلدون آبی پنهونه

تو گنجه کت شلوارتو

لباس من آویزونه

 

لباس ساتن سفید

مروارید و پولک و تور

یه بازوبند نقره ای

که می درخشه توی نور

 

گنجه ی رویایی من

از عطر ما دو تا پره

گوشه ی اون یه قاب عکس

منتظر تلنگره

 

صدای یک نفر میگه

دستاتونو بدید به هم

لبخـــــــند یادتون نره

نزدیکتر بشید به هم

 

نور فلاش دوربین و

خاطره که جون می گیره

روی خطوط دفترم

باز داره بارون می گیره

 

این روزا وا کردن اون

گنجه چقد سخت شده

تماشای «من» که با «تو»

بدجوری خوشبخت شده

 

 

باید این سطرها را آزاد بنویسم:

 

بعد از اولین شب عشق بازی

در آینه زنی روی کبودیهای گردنش پودر می زند

نفست بالشم را گرم کرده

تپشهای آغوشت

پرتابم می کنند

به عمق خاطره هایی

که از یاد برده بودم

سرم را می گذاری روی بالشی که از نفسهایم گرم نمی شود

جای خالی لباسهایت در کمد

جای خالی عکسهایت در آلبوم

جای خالی چیزی در سینه ام می سوزد

پرده های ساکت آویزان

نمی دانند

روح خسته ام

از کدام پنجره بیرون خزیده است

در آینه زنی روی کبودیهای گردنش پودر می زند

بعد از باز شدن طناب

 

 

 

 

 

 


 
نويسنده : اعظم داوریان
comment نظرات




 
 
 

 all my fears turn to rage…

 

ترانه:

 

خیلی وقته از گلایه پرم و

بین بودن و نبودن می مونم

یکی هر روز داره فوتم می کنه

مثل شمعی ولی روشن می مونم

 

لای این کاغذای مچاله هی

دارم انگار خودمو خط می زنم

تو دل تو عطر نفرت می پاشم

به دعاهات رنگ لعنت می زنم

 

خیلی وقته می خوام از اینجا برم

اما هی امروز و فردا می کنم

برای بستن بالـای خودم

یه بهونه ای رو پیدا می کنم...


 
نويسنده : اعظم داوریان
comment نظرات




 
 
 

من میروم

             ولی شش سالگی ام کنار باغچه می ماند

با یک سطل آب و یک بیلچه                               

لای بوته های توت فرنگی

                                 دنبال حلزونها می گردد


 
نويسنده : اعظم داوریان
comment نظرات




 
 
 

یک حرف ساده:

(ساده نخوان)

 

در صفحه ی تلویزیون تام و جری دنبال هم می دویدند. با نگاهش آنها را تعقیب می کرد. اما فکرش جای دیگری بود.

فکر می کرد:

 امشب اگه بیاد می کشمش. اون چاقوی بزرگ رو از توی آشپزخونه بر می دارم و فرو می کنم توی شکمش.

اصلا به این فکر نمی کرد که وقتی چادر سفید بیفتد و چراغها روشن شوند چه مصیبتی آشکار می گردد. فقط به این فکر می کرد که چاقوی بزرگ را در شکم چادر سفید بلند قد فرو کند تا دیگر نتواند او و خواهرش را بترساند.

مادرش برایش یک ظرف انار دانه شده آورد و گفت:

مواظب باش آبشو نریزی روی فرش.

ظرف انار را رو به روی او گذاشت و به آشپزخانه برگشت بدون اینکه بداند دختر بچه ی شش ساله اش در حال تماشای کارتون نقشه ی قتل برادرش را می کشد.

 

بند سکوت کهنه ام چهارپاره می شود:

 

شکل نگاه خیره ی او بود

کابوس بی پایان شبهایم

دستان سردش بر گلویم بعد...

لرزیدن خاموش لبهایم

 

خاکسترش در جیب من می ریخت

رد می شدم از وحدتی خونی

تو مشکلت فراتر از اینهاست

دیوانه ای ، بیماری ، مجنونی

 

هی با صدایش می پرم از خواب:

تو بویی از زنانگی هرگز...

در چشمهای من فرو می رفت

آن چشمهای وحشی نافذ

 

موهای من مردانه کوتاه است

هی می تراشم از سرم زن را

پایان این قصه فقط «او» بود

من کشته بودم در خودم «من» را

 

سطرهایی نیز:

 

عطر زنانه می زنم به خودم

سعی می کنم گریه کنم

مربی تکواندو

وقت تمرین 180 درجه

فریاد می زد:

زانو را نشکن...

زانو را نشکن...

زانوهایم را بغل می کنم

سعی می کنم گریه کنم

اما

هی گم می شوی توی دود سیگارم

و من حتی نمی توانم برایت گریه کنم

 

I don’t want to fight

در مورد آرم روی عکس شرمنده! ما عکاسها خسیسیم!


 
نويسنده : اعظم داوریان
comment نظرات




 
 
 

یک حرف ساده:

(ساده نخوان)

 

صبح که از خواب بیدار شدم خیلی عصبانی بودم. پیش خودم فکر کردم تمام شد تصمیمم را گرفته ام امروز دیگر خودم را می کشم .
همانطور که روی تخت دراز کشیده بودم عصبانیتم بیشتر و بیشتر می شد. نزدیک بود بزنم زیر گریه اما فکر کردم بهتر است بلند شوم و همین حالا که کسی در خانه نیست تا منصرفم کند خودم را بکشم.
من برای خودکشی ، زدنِ رگ را بهترین گزینه می دانم. اینکه بخوابم روی تخت و خون آهسته آهسته ملافه ها را پر کند و من آرام آرام بمیرم. چیزی که به خصوص خیلی دوست دارم صحنه ی تراژیک پیدا کردن جسدم توی لباس سفید خواب روی ملافه های آبی و تختِ سرخ از خون است. به نظرم تلفیق این رنگها هنری ست.
بلند شدم و یکراست به سراغ بسته ی تیغ رفتم اما بسته ی تیغهای سوپر مکس خالی بود. وقتی به جای تیغ از نوارهای مومی ویت استفاده کنی معلوم است که فراموش می کنی تیغها تمام شده اند. قصد زجر کش کردن خودم را هم با اشیاء نه چندان تیز دیگر نداشتم.
آخر من می دانم تیغ تیز درد زیادی ایجاد نمی کند نه تنها موقع برش بلکه تا وقتی خونریزی جریان داشته باشد و محل جراحت گرم بماند هم خیلی درد ندارد.
خوب! انگار نحوه ی مردن را هم نمیشود به همین راحتی انتخاب کرد.
باید از قبل فکرش را می کردم. اما با خودم گفتم مهم نیست مهمترین نکته این است که تصمیمم را گرفته ام و نباید بگذارم نبود تیغ اراده ام را تضعیف کند.
فکر کردم گزینه ی بعدی می تواند قرصهای خواب آور باشد شاید هم با این روش مردن آرامش بیشتری داشت. جعبه ی کمکهای اولیه را باز کردم و تمام داروها را بیرون ریختم اما حتی یک بسته قرص کدئین دار پیدا نکردم. چقدر خوشحال بودم که امسال زمستانی بدون سرماخوردگی را گذرانده ام دیگر فکر اینجاش را نکرده بودم که زمستانِ بدون سرماخوردگی یعنی جعبه ی داروی بدون کدئین.
یادم آمد مدتی قبل چند بسته قرص آرام بخش خریده بودم. از روی نسخه ی آن روانپزشک احمقی که به من گفته بود حتما باید داروهایت را بخوری و گرنه احتمال خودکشی ات خیلی زیاد است.
قرصها را زیر و رو کردم . آرام بخشها را یافتم. اما تاریخشان گذشته بود اگر واقعا اثری نمی داشتند خیلی ابله به نظر می آمدم که سعی داشته ام با قرصهای آرام بخش تاریخ مصرف گذشته خودم را بکشم.
باید به گزینه های دیگر فکر می کردم. طناب گزینه ی بعدی بود با اینکه من همیشه از این شکل خود کشی بدم می آمد اما انگار در آن شرایط فوری و فوتی باید این راه را هم مد نظر قرار می دادم. فکر کردم از چه طنابی می توانم استفاده کنم. هر جایی را که ممکن بود طناب محکم و مناسبی پیدا کنم گشتم اما خیلی زود متوجه شدم که وقتی لباسهایت را روی آسان بند پهن می کنی دیگر طناب درست و حسابی در دسترست نداری. داشتم کلافه می شدم. ناگهان به شدت عصبانی شدم و فریاد زدم: لعنتی ، حتی نمیشه خودکشی کرد.
بلند شدم و با خشم از پله ی راهرو به طرف اتاقک روی پشت بام بالا رفتم.
خودم را پرت می کنم پایین ، آری آنقدر عصبانی هستم که برای مردن اینکار را بکنم. البته گوشه ی ذهنم همیشه آن شوق مبهم پرواز زنده بود و به این بهانه می شد تجربه اش کرد حتی اگر خیلی کوتاه بود و آخرین تجربه ی زندگی ام .
دستگیره ی دریچه ی فلزی که از اتاقک به طرف پشت بام باز می شد را گرفتم و پیچاندم اما هر چه کشیدم دریچه باز نشد. زدم زیر گریه ، من چند وقت است روی پشت بام نرفته ام؟ چطور می شود این دریچه را باز کرد؟ نشستم روی زمین و با صدای بلند گریه کردم.
آرامتر که شدم به آشپزخانه رفتم. مقداری کیک شکلاتی و شیر سرد خوردم. همین موقع بود که صدای زنگ تلفن بلند شد: سلام بعد از شنیدن صدای بوق پیامتان را بگذارید.
- سلام عزیزم هنوز خوابی؟! بیدار شو تنبل ساعت یازده ست. زنگ زدم حالت رو بپرسم. راستی ظهر غذا بخرم بیارم خونه یا اگه حالشو داری بیام دنبالت بریم بیرون؟! بیدار شدی زنگ بزن تصمیمت رو بگو. دوستت دارم...
با شنیدن کلمه ی تصمیم اشکهایم دوباره جاری شد ...

غزلی از روزهای دور:

 

چندی ست حتی از خودم دلتنگ هستم

روحم پریده از وجودم منگ هستم

مرغ نگاهِ تو گریزان گشته از من

اینروزها گویی به چشمت سنگ هستم

سازی که ناکوک است و خارج می نوازد

دل می خراشم بس که بد آهنگ هستم

گویی دقایق سخت سنگینند و من نیز

بر گردن این لحظه ها آونگ هستم

دیگر در آیینه نمی بینم خودم را

انگار مثل شیشه ها بیرنگ هستم

 

و سطرهایی از امروز:

 

دوست ندارم به مرگ فکر کنم

مرگ به من فکر می کند اینروزها

گوشم سوت می زند

پلکم می پرد

نوک بینی ام می خارد

باید منتظر مهمان باشم

اما...

دوست ندارم به مرگ فکر کنم

دوست ندارم ...

دوست ندارم ...

 

قدری شکر بریز در فنجان این لحظه ها ...


 
نويسنده : اعظم داوریان
comment نظرات




 
 
 

یه روز یه نفر یه دایره ی فرضی دور من کشید منم روی اون دایره دیوار چیدم و هر روز دیوار رو بالاتر بردم اونایی که این طرف دیوار بودند دیگه نتونستند برن بیرون و اونایی که اون طرف دیوار بودند دیگه نتوستند بیایند تو. چند وقت قبل ، از این ور دیوار با چند نفری که اون ور دیوار بودند حرف زدم ولی نگفتم دیوار دور من در نداره.

 

بیهوده هی به این در و آن در نمی زنم دیگر

با تو به سیم اول و آخر نمی زنم دیگر

تقدیر من اگر چه که پرواز کردن است اما

از پیله ی قشنگ خودم پر نمی زنم دیگر

 

حرفی برای نگفتن...

 

این مدعیان در طلبش بی خبرانند

آن را که خبر شد خبری باز نیامد

 

دوست مهربونی اونور دیوار دارم که ...

ببخش گلم هیچ کدوم از گوشیها هنوز دستم نیستند...

 

بوی غربت می دهم احساس هجرت می کنم

 

دعوتنامه ای در کار نیست...

 

مرا به یاد بیاور

مرا ز یاد مبر...

 

چی می خونم؟!

هیچ کدوم از اون فیلسوفا و شاعرا و

نویسنده ها و نظریه پردازایی که تو

می خونی رو نمی خونم.

این روزا فقط شل سیلور استاین

می خونم از همیشه بیشتر:

 

فرشی داری جادویی

که تو را در دل آسمان می برد

به اسپانیا به آفریقا به همه جا،

اگر ازش بخواهی.

خوب می خواهی با آن

به جایی بروی که تا حال ندیده ای

یا پرده ای بخری

که با آن جور باشد

و بعد فرش را

زیر پایت بیاندازی؟

 

«شل سیلور استاین»

 

کامنتهای دوستان رو سر فرصت جواب میدم.

 

حرف تازه ای به خاطرم نمی رسد

ورنه با تو حرف می زدم

من هنوز زنده ام

آفتاب پشت ابر مانده ام

من در این سکوت

بارها برایتان شعر گفته ام - شعر خوانده ام

من خیال نیستم

هستم و هنوز

معتقد به واژه ی زوال نیستم

حرف تازه ای به خاطرم نمی رسد

ورنه - لال نیستم

 

«محمد علی بهمنی»


 
نويسنده : اعظم داوریان
comment نظرات




 
 
 

Maybe you are right

But

Baby I was lonely… lonely… lonely…

 

 

شکل «من» بودم و شبیه «تو»

مثل این گریه های بی حاصل

مثل باران بی قرار اشک

منتظر در سکوت یک ساحل

 

هی قدم می زدم ولی هرگز...

لانگ شاتِ هتل ، افکت و بعد...

بوق آزاد هر تماسم شد

بوق اشغالی ِ رجکت و بعد...

 

شکل «تو» میشوم کمی بی رحم

شکل «من» می شوم کمی هق هق

مثل دلمردگی امروز و

باور خوش خیالی ِسابق

 

کادر بسته همان کلوز آپ و

یک نما از دو چشم بارانی

مثل زنهای بخت برگشته

آخر فیلمهای جیرانی

 

***************************************

 

سرم از توی دستهایم افتاد

قِل خورد روی سنگفرش

افتاد توی آبراهی که آب نداشت

شکست

تمام افکارم بیرون ریختند

مثل تیله های بلوری

پخش شدند

دیروز که باران آمد

افکار گندمی ام نم کشیدند

آفتاب که بتابد جوانه می زنند

 


 
نويسنده : اعظم داوریان
comment نظرات




 
 
 

شبیه قرص مسکن وَ قرص جوشانی

که باز حل شده آهسته توی لیوانی

 

شبیه بوی تینر ، بوی تند بنزین و

شبیه صندلی چرم  ِتوی ماشین و

 

شبیه لاغری مفرط زن مانکن

شبیه فندک احمق که ...لعنتی... روشن...

 

شبیه خواب عجیبی که توی آن مَردم

شبیه ترس و تهوع شبیه سر دردم

 

شبیه یک حشره گوشه ی اتاقی دنج

شبیه فکر نکردن به موی توی برنج